تبليغاتX
به باغ همسفران...

به باغ همسفران...
چندماهی است که خودم را فراموش کرده ام !

سال هاست که خودم را زندگی نمی کنم !

دیگر بس است مانند ماهی مرده بر روی جریان رودخانه شناور ماندن .

من دوست دارم زندگی کنم !

[ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 ] [ 13:21 ] [ همسفر ]
سال نو رسید!

خبری نو و دست اول که همه از آن خبر دارند اما آیا وقت آن نرسیده است که ما نو شویم ؟

نمی دانم ما انسان ها خوابیم یا خودمان را به خواب زده ایم اما هر چه باشد دوست دارم خیلی زود و شاید همین الان بیدار شوم و آنگونه نشود که پیامبر (ص) فرمودند : انسان ها خوابند و وقتی بیدار می شوند که می میرند !

دلم می خواهد حالا که طبیعت نو شده تازه شوم باطراوت و بهتر ...

دوست می دارم انسان زیبای دیگری باشم و متحول شوم و بیشتر فکر کنم و در واقع درست زندگی کنم !

خداوند مهربان من امسال نشد یک دل سیر کنار سفره هفت سین دعا کنم اما می دانم که می دانی چه می خواهم ... تو بزرگی و زیادی برای من و من زیاد و بزرگ می خواهم از تو چون دوست می داری از تو بزرگ بخواهم !

من دل و روحی بزرگ می خواهم ...عشقی بزرگ می خواهم ... من تو را می خواهم ... آنقدر دلم را بزرگ کن که درونش جای بگیری و آنقدر کوچکش کن که جز تو کس یا چیز دیگری در آن جا نشود !

امسال علاوه بر آرزوها و دعاهایی که برای عزیزانم دارم تو را می خواهم ...

سال قبل هم گفتم که تو را می خواهم اما احساس کردم اصلا از هیچ نظر پیشرفت چشمگیری نداشته ام ! پس امسال با تمام توان و اراده ی خود و با تمام دل و جانم تو را از تو می خواهم چون می دانم اشانتیون وجود تو آرامش و خوشبختی در دو دنیاست !

مشتری زرنگی هستم نه ؟

و عزیز دلم می دانم که دوستم می داری و خوشت می آید از این زرنگی های بچگانه ام !

سال نو شده و من هر لجظه نو تر از لحظه پیش و با بهترین طعم ها و عطرها به تو می گویم : " عزیز دلم دوستت دارم ... مهربان خدای خوب من ... آه ...با تمام وجودم می خواهم دوستت داشته باشم ...!

قبولم کن اگرچه خیلی خیلی کوچکم ...! " .

[ دوشنبه یکم فروردین 1390 ] [ 5:36 ] [ همسفر ]
هیچ کس با من در این دنیا نبود

هیچ کس مانند من تنها نبود

هیچ کس دردی ز دردم برنداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیچ کس فکر مرا باور نکرد

خطی از شعر مرا از بر نکرد

هیچ کس معنای آزادی نگفت

در وجودم رد پایش را نجُست

هیچ کس آن یار دلخواهم نشد

هیچ کس دمساز و همراهم نشد

هیچ کس مانند من مجنون نبود

در کلاس عاشقی دلخون نبود

هیچ کس دردی نکرد از من دوا

جز خدای من ، خدای مهربان... !

[ شنبه چهارم دی 1389 ] [ 6:20 ] [ همسفر ]

حواس تان جای دیگری

رو به راه دوربی ماه و منزل بود،

که من همین نزدیک نفس های زندگی

به درگاه دبستان و دلهره پیر شدم

تا کی نوشتن مشق های دیگران با من است؟؟؟

هی خط می خورم

باز بامدادن از خواب آن همه نقطه

دوباره سر سطر سکوت باز می گردم

هی گرسنه،گول خورده ی خواب های پا به دو،

برو پای تخته سیاه پر سوال ترانه و تقسیم،

بنویس از تقسیم آن همه ترانه،

تنها شنیدن اش با شب و گریه هایش با ماست

یادت به خیر معلم سال آخر دبستان پشت برج

چرا آن سالها

نام هر کسی را که بر دیوار دبستان می نوشتیم

دیگر از شفای روشن رویا به خانه باز نمی آمد؟؟؟

راز رفتن معلم های ما به جانب دریا چه بود؟

چرا چیزی از گفت و گوی ستاره با ما نمی گفتند !!!

چه دوستان خوبی از دست گریه

به دریا دادیم!!!

بند کفشم گره خورده است

یک لحظه می نشینم،

گره ی کور بعضی کلمات

حتما حکمتی دارد ...

صبر می کنم تا باد

سراسیمه از کوچه بگذرد

بیا برویم

دستهایم پر از کلمات برهنه اند،

مبادا از ترس زمستان

آفتاب را به یاد نیاوری !

اول می آییم و جمع می شویم

بعد بدی ها را از این بادیه منها خواهیم کرد،

ضرب می زنیم

آواز می خوانیم

خودم تقسیم را یادت می دهم ،

و ترانه هامان برای همه ...

راه دور بی ماه منزل چرا....؟

شعر از سید علی صالحی
[ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ 15:9 ] [ همسفر ]

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی  ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن...

[ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ 15:3 ] [ همسفر ]

خداوندا...

مبادا که سرو بندگیم به تبر ریا فرو افتد ...

و مجنون بودنم به جهت افتخار به عشق لیلی از من گرفته شود...

باورکن نمی خواهم ریا شود...

 شاید...

خداوند...

کمک کن که دیگران مرا سرزنش نکنند...

آخر می خواهم :...

 دیگران هم لذت با تو بودن را بچشند...

فقط همین ...

شاید...

نمی دانم...

پس...

آگاهم کن ، فقط همین ...!

 

[ سه شنبه نهم شهریور 1389 ] [ 11:42 ] [ همسفر ]
 این روزها...

آرزو و هدفی ندارم جز این که :

خودم باشم ... خودم را بشناسم ...آدم شوم ... معنای واقعی خدا را بدانم ...بدانم روزه گرفتن و مناجات نیمه شب چه حالی دارد!...بدانم چقدر امام زمان بر روی من حساب می کنند و لذت همنشینی با ایشان را حس کنم ...

می خواهم اراده کنم ... تصمیم بگیرم ...

چیز کمی نیست !!!

خدایا کمکم کن...

[ پنجشنبه هفتم مرداد 1389 ] [ 10:35 ] [ همسفر ]
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست

 خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

 چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

 چگونه رقص کند ماهی زلال پرست ؟

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

 به پای هرز علف های باغ کل پرست

 رسیده ام به کمالی که جز انا الحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است

 به چشم تنگی نامردم زوال پرست

همیشه شایعه و انعکاس های همیشه

 شیوع پچ پچه ها و تماس های همیشه

 دلی شکنجه شد وغرق خون به گوشه ای افتاد

دوباره سینه به سینه هراس های همیشه

ندیدی یکی هم دراین محله هم اینک

شبیه سازی مرگ و قیاس های همیشه

 چه سوژه ای ! چه نگاهی ! چه حس زاویه داری !

و خلق یک اثر و اقتباس های همیشه

کسی به تسلیتم یک دقیقه لال نشد

چقدر بی کسم ای سرشناس های همیشه ...

 

متن دکلمه ای از پرویزپرستویی

 

[ سه شنبه هشتم تیر 1389 ] [ 19:45 ] [ همسفر ]

سلام ...

**یادم باشد که به من ربطی ندارد که دیگران چه می کنند .

**به من ربطی ندارد که دیگران چه لباسی پوشیده اند .

**یادم باشد به من ربطی ندارد دوستانم چقدر درس خوانده اند .

**به من ربطی ندارد که دیگران در پچ پچه هایشان به هم چه می گویند .

**به من ربطی ندارد که دیگران درباره من چه فکر می کنند و چه می گویند .

**به من ربطی ندارد که آدم ها خوبند یا بد .

*من حق ندارم در مورد دیگران قضاوت کنم .

*حق ندارم انسان ها را خوب یا بد بدانم .

*حق ندارم سر کسی فریاد بزنم .

*حق ندارم به وسایل و حقوق دیگران تعدی کنم .

*حق ندارم خودم را فراموش کنم .

*حق ندارم خودم را دست کم بگیرم .

*حق ندارم بیهوده ناراحت شوم .

*حق ندارم بیهوده زانوی غم به بغل بگیرم .

*حق ندارم زحمت هایم را به باد بدهم .

*حق ندارم تنبلی کنم .

*حق ندارم درس نخوانم .

*حق ندارم به دیگران برچسب بزنم و درموردشان قضاوت کنم .

*حق ندارم یاوه ها و پر گویی هایم را به سمع کسی برسانم .

*حق ندارم وقت کسی را از بین ببرم .

***می توانم راحت اشک بریزم .

***می توانم بیشتر سکوت کنم .

***می توانم سرم توی لاک خودم باشد .

***می توانم حکومت کنم بر سرنوشت و سرزمین وجود خودم .

***می توانم از ته دل بخندم ، گریه کنم و احساس کنم .

***می توانم با ته مانده مدادم نقاشی بکشم .

***می توانم چمدان غصه هایم را دور بریزم .

***می توانم به صوت بی کلام موسیقی گوش کنم ، به سخن های بی کلام و سکوت نابش !

***می توانم آرام آرام روحم را در آغوش بگیرم .

***می توانم برای همه آدم ها و دوستانم از خداوند کمک بخواهم و برایشان دعا کنم .

***می توانم مهر لبخند را بر روی لبانم خالکوبی کنم .

***می توانم دستانم را بر نرمی گلبرگ های باغچه بکشم و به آواز گنجشک های بیقرار گوش کنم .

***می توانم آدم ها را با تمام خوبی ها و بدی هایشان ، نیکی ها و گناهانشان تنها بگذارم و به کابین های قطار زندگیشان سرک نکشم و راننده قطار زندگی خودم باشم .

***می توانم اشک بریزم و همه ی کسانی که باورهای مرا نابود کردند ببخشم .

***می توانم برای همه ی عشق های زیبا و پاک ، وصال و درک و ارزش آرزو کنم .

***می توانم بر سردی روابط شریکان جاده ی زندگی گرمای نوازش را آرزو کنم .

***می توانم همه را دوست داشته باشم .

***بی چشم داشت لبخند بزنم و سلام کنم .

***می توانم درس بخوانم .

***با کتاب معاشقه کنم و با هر جمله اش شیرینی لبخند را تجربه کنم .

***می توانم با توانایی هایم کودک درونم را خوشحال کنم .

***می توانم مثل نیلوفر از درون مرداب ، زیبا برویم .

***می توانم شانه ای باشم باشم برای هق هق تنهایی هایم .

***می توانم کوله بارم را تنها بر دوش خودم بگذارم و به دنبال شریک نگردم .

***می توانم آرام و آسوده زندگی کنم .

***می توانم در مقابل عصبانیت یک انسان لبخند بزنم و در دلم برایش آگاهی بطلبم .

***می توانم دنیایم را زیبا کنم .

***می توانم دم غروب توی حیاط با خودم خلوت کنم .

***می توانم تا دلم می خواهد اشک بریزم و دلم را و چشمم را و روحم را بشویم .

***می توانم تنها باشم و با تنهاییم به روحم شور و هیجان ببخشم .

***می توانم روح گرسنه ام را اطعام کنم .

***می توانم به آرامی رویا به خواب فرو روم .

****می توانم زندگی کنم...!

در زندگی ام به فکر همه بودم به جز خودم . به همه فکر می کردم و برای همه غصه می خوردم حتی اگر کاری هم از دستم بر نمی آمد . همیشه از گریه های عاشقانه ی دوستم احساس خفگی و غربت می کردم . همیشه نامردان را ملامت می کردم . همیشه می گفتم که این حق نیست . همیشه از اشتباهات و گناهان دیگران ناراحت می شدم ، دلم می خواست بر سرشان فریاد بزنم ، کتکشان بزنم ، باهاشون حرف بزنم و به اونها بگم که با خودشون ، با احساسات یک نفر ، با باورهای یک انسان چه کرده اند ، اما...!

همیشه تنها می توانستم سکوت کنم و غصه بخورم ...!

همیشه اعصاب و احساساتم برای همه چیزو همه کس مخدوش و مجروح بود ، به درسم ، به حال و روزم ، به زندگیم ، به خودم و به زندگیم هیچ توجهی نداشتم و نمی دیدم که کودک درونم چه افسرده و منزوی زانو در بغل گرفته و چشمان قرمز و ورم کرده اش دیگر نمی بیند، از کوچکترین حرکت می ترسد و متشنج می شود .

ندیدم چشمانم را ، وقتی که برای بدست آوردن شهریه دانشگاه به ضعف کشیدمشان در حالی که لای کتابم را بازهم نمی کردم .

ندیدم به دانشگاه می آیم ولی تنها به بچه های دانشگاه فکر می کنم و غافلم از خودم ...

ندیدم که اعتقادات و باور هایم چگونه شکل گرفت ، ندیدم که چقدر غنچه را زیر پایم لگد کردم وقتی می خواستم از چیده شدن گل شکفته ای جلوگیری کنم!

ندیدم چه اشک هایی که از رفتارهای من چکیده شد .

ندیدم که مولایم از من دلگیر است و برایم اشک می ریزد و دعا می کند .

فراموش کردم که کیم برای چه آمدم و چه باید بکنم .

و الان مانده ام بین مردابی از غصه ها ، احساس های ناخوشایند ، کسلی ها و بی حوصلگی ها ، تنبلی ها ، ناامیدی ها ...!

روحم سرما خورده ، ضربه دیده ، مجروح شده و چشمانم ترند ...

احساس بی چارگی و ظلم و خستگی و ناتوانی می کنم ، دلم گرفته فقط می خواهم بخوابم و از یاد هر چیزو هرکس فارق شوم . کنایه ها و تلنگرها ، حرف های اطرافیانم افسرده و متشنج ام می کند !

از فریادها و تکه کنایه هاشان عصبی می شوم ، دلم می خواهد گوشهایم را بگیرم و فریاد بزنم که صدایشان را نشنوم !

هیج کس نمی داند که در دل و روح و خاطرم چه می گذرد . آن قدر آزرده شده ام که ...

دائم خودم را سرزنش می کنم ، سعی می کنم خودم را متقاعد کنم ، دختر خوبی باشم ، درسم را بخوانم و در حق خودم ظالم نباشم اما...

احساس درونم آزارم می دهد مثل دو قطب هم نام آهن ربا مرا از درس می راند نمی دانم چرا هزار بهانه می آورم ، هزار کار می کنم تا آرام شوم اما...

بارها گفته ام خسته شدم ، از نو شروع می کنم اما...

باز هم و باز...

دلم می خواست (شاید مسخره به نظر برسد اما ) برای اولین بار به کربلا می رفتم و آن قدر می گریستم و ناله می زدم که آقایی که برایش یک قطره اشک هم نریختم ، به حرمت اشک هایم یاریم کند .

وقت اذان است اما حال و حوصله ی نماز خواندن هم ندارم ...

نمی دانم باید چه کنم ...

خدایا چقدر بین من و تو فاصله است...

خدایا به خودت قسم خسته ام ...

همیشه منتظرم که دیگران تأییدم کنند ، دلداریم دهند ، دستم را بگیرند ...

اما خدایا...

همیشه دستانم خالی ماندند ...

و گرسنه تر از همیشه از پی نان محبت و توجه دویده ام ...

از خانواده ام شاکر و راضی ام چون دوستم دارند ، به من توجه می کنند و همیشه کمکم کرده اند و محبت هایشان بی دریغ و فراوان بوده اما...

به دنبال محبت و آرامش دیگری می گردم ...

روحم عطش دارد خدایا ...

سوزش گلوی احساسم را احساس می کنم ...

بی تابم ، بیقرارم ، آشفته ام ، نمی دانم ولی...

با اینکه ایمان اندکی هم ندارم اما...

شنیده ام که تنها تو چاره گر و محبوب هستی!

خدایا غنچه های سرمازده ی روح و درونم را به نوازش و وجود خودت شکوفا کن ...

فردا امتحان دارم ...

(یک لبخند تلخ ) اما اگر امروزهرکس مرا می دید تشخیص نمی داد...

به یاد درس های نخوانده و کارهای نکرده ام که می افتم می خواهم گریه کنم اما چه فایده ؟ می دانم که فردا هم افسرده و ناراحت و متلاطم به دانشگاه خواهم رفت !

دلم نمی خواهد با دوستانم حرف بزنم ، نمی خواهم ببینم که درس می خوانند ! کاش می شد فردا دانشگاه نمی رفتم ! کاش استاد نمی آمد...

احساس غم عجیبی دارم . کاش کمکم می کردی خدایا ! خودم می دونم که کم کاری و غفلت از من بوده و اینو می دونم که استاد بهانه گیری ام اما خدایا اصل کار اشکال داره و من می دانم که مشکل خودمم و اقرار می کنم به همه چیزهایی که خودت می دانی !

نمی دانم چرا می نویسم و توی دلم باهات صحبت نمی کنم !

شاید می خواهم همیشه جلوی چشمم باشد ...

شاید...

آه ...

چقدر وامانده ام ...

بارها گفته ام و باز هم می گویم :

خدایا خودت کمکم کن، دیگر خسته شدم ....... !

[ سه شنبه چهارم خرداد 1389 ] [ 22:21 ] [ همسفر ]
خسته ام از شروع هایی که به ادامه نمی رسند و گام هایی که دوباره آغاز می کنند و دوباره ...

می خواهم از نو شروع کنم شاید برای آخرین بار ! چون از دوباره شروع کردن و دوباره شکستن عهد خسته شده ام ...!

می خواهم از نو شروع کنم و آنی شوم که می خواهم و باید . این جمله را یادم می آید بارها نوشته ام اما می خواهم این بار واقعا و واقعا عمل کنم و تنها از تو می خواهم خدایا...

خداوندا از اینگونه زیستن خسته شده ام !

تنها تو به یاریم بشتاب که من آن قدر ناتوانم که از عهده ی خودساختن و خود بودنم عاجزم .من نمی توانم خودم را نجات دهم و زندگیم را بسازم .

توانایم کن و یاریم کن تا بتوانم انسان باشم و بتوانم ...

هنگام اذان است و دعاها مستجاب ...

یادت باشد ازتو کمک خواستم ! دستانم را خالی به من باز مگردان ...!


[ دوشنبه ششم اردیبهشت 1389 ] [ 13:5 ] [ همسفر ]

مردان در مسیر عشق بسیار نامردند ، عشق می ورزند تا زمانی که به تسخیر قلب زن مطمئن نیستند ، به محض اینکه مطمئن شدند ، نامردی را در کمال مردانگی به جا می آورند ...!

                                                                        دکتر علی شریعتی

 

نمی دانم ! مردها را نمی شناسم اما شنیده هایم مرا به تردید وا می دارند که به مردها اعتماد کنم(یا قلبم را...) !!!

[ جمعه بیستم فروردین 1389 ] [ 21:49 ] [ همسفر ]

داشتم گوش می دادم به ترانه ی خواننده ای که در طول عمرم ازش خوشم نمی اومد ولی به خاطر دوستانم و کسانی که منطقشان را می پسندیدم شروع کردم به تفکر در رابطه با ترانه هاش . ترانه ی زیادی ازش نشنیدم شاید حداکثر 4 تا و این چهارمینش بود . ترانه هاش کمی مفهوم داره شاید به نظر دیگران صدای خوبی نداشته باشه اما می تونه حرف دل یک نفر باشه که تریبونی برای بیان نداره !

داشتم می شنیدم :

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم

الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری

دو – سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری !

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام

کار و بار زندگیمو بذارم برای فردام

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم

بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم !

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم...


نمی دونم اینقدر فکر در رابطه با این شعر به ذهنم هجوم آورد که هنگ کردم ! نمی دونم چندین کلام و چندین برداشت رو چطور به یک جمله تبدیل کنم ولی می تونم بگم :

«با شنیدن این شعر به یاد دوستم افتادم و فقط آه کشیدم ...»


[ جمعه بیستم فروردین 1389 ] [ 21:35 ] [ همسفر ]
* امیدوارم به برف های زمستان امسال

  تا سیاهی ها

  آنسان که شایسته است

  ناپدید گردند !!!

 

* من به آن سوی پنجره عادت کرده ام

   به آن سو که همه چیز آنقدر روشن است ُ

   که حتی تصورش را هم نمی کنی

    ...

  اما فقط بگو

  با جای خالی تو چه کنم ؟

 

* هر ۸ ساعت یک بار

  به تو مهر می ورزم !

  تا دیگر از دستم ...

  دل چرکین نباشی !!!

 

* من تمام چاله های این پیاده رو را

  با قدم های تو می شناختم !

ای وای از دست طرح های نوسازی شهرداری !!!

 

* دوست دارم بعد از این زندگی

  که شاعر زیستم ُ

  در زندگی بعدی ام " لاک ژشت " شوم !

  تا یک عمر با خیال راحت ...

  سرم در لاک خودم باشد !!!

 

 

[ یکشنبه یازدهم بهمن 1388 ] [ 6:55 ] [ همسفر ]

نفرت از عشق سخت تر است ؛ مي توان افراد را بي دليل دوست داشت اما نمي توان از يك نفر بي دليل متنفر بود ، براي نفرت بايد اشخاص را خار تر از اصلشان نمود بايد خوبي هايشان را محو كرد و بدي هايشان را به نمايش گذاشت بايد پرده غفار الذنوبي را دريد نيكي ها را زير پا گذاشت و بر روي صفات نكوهيده فرد تمركز كرد و اين يعني تحقير انسانيت يك انسان در دل و وجود ...

شخصي كه نفرت ما را برمي انگيزاند خود بايد آن قدر بد باشد و آن قدر جفا نموده و ظلم كرده باشد كه عقل و دل به ظلم او گواه دهند و آن زمان است كه نفرت شايد امري صحيح قلمداد شود . نمي دانم شايد اين چنين باشد و شايد ...

[ سه شنبه هشتم دی 1388 ] [ 6:39 ] [ همسفر ]
درباره وبلاگ

من سلام را دوست دارم
ولی از خداحافظی می ترسم

« یاهو »

آنچه که من دارم یک صداست که با آن گره های کور دروغ را بگشایم و صداقتم را با فریاد به آسمان برسانم
-هیچ کس را یارای تنها زیستن نیست و برای رهایی از تنهایی چاره ای نیست جز اینکه همدیگر را دوست بداریم
چرا که همه می میریم
پس همدیگر را دوست بداریم


بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است /
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست ...


همیشه منتظرم ...
پس...خوش اومدی!

امکانات وب

قالب میهن بلاگ download قالب بلاگ اسکای اخلاق اسلامی قالب وبلاگ